
آپوكاليپتو مرثيه ي بي سرانجامي قوم ماياست.فيلم زوال قوم مايا رو نشون ميده.اين فيلم جزو خشن ترين فيلمهايي يه كه ديدم.خشونت رو اون قدر عادي نشون و جلوه ميده كه تماشاگر از ديدن فواره ي خون و دل و روده همون قدر تعجب ميكنه كه از ديدن طلوع خورشيد تو ابتداي روز.آپوكاليپتو براي نشون دادن خشونت به بطن خشونت يورش ميبره و براي نشون دادن هيچ خشونتي استثنا قايل نيست.تنها احساسي كه از اولين بار ديدن اين فيلم داشتم حالت تهوع و سرگيجه بود.خشونت محض تماشاگر رو از توجه به جنبه هاي ديگه ي فيلم منحرف ميكنه.داستان فيلم در مورد يه دهكده ي كوچيكه كه افرادش براي رضايت خداي كوكولكن قراره قرباني بشن.فرم روايي فيلم كاملن خطي يه.و داستان هم همچين فرمي رو ميطلبيده.بين صحنه هاي داستاني فيلم صحنه هايي هست دور و زيبا از جنگل كه يهو آدمو از حال و هواي قبلي بيرون مياره.البته بنا به گفته ي خيلي ها فيلم تو نشون دادن وجهه ي قوم مايا يه مقدار نا انصافي كرده و حقيقت رو تمام و كمال نگفته.اتفاقن يكي از نويسنده هاي فيلم ايرانيه كه به همراه خود مل گيبسن فيلم نامه رو نوشتن كه به خوبي تماشاگر رو درگير ميكنه.با اين كه اين فيلم هيچ بازيگري نداره و همه نابازيگرن ولي خارق العده بازي كردن.

آخرين نفس من

عشق را برايم متوقف كن
تو ميداني كه نميتوانم زياد دوام بياورم
تمام چيزي كه ميخواستم بگويم اين بود كه دوستت دارم و نميترسم
ميتواني بشنوي؟
ميتواني من را ميان بازوانت احساس كني؟
ادامه ي آخرين نفس من
مصون درون خودم
همه ي تفكرات من از توست
نور مسحور دل انگيز امشب اينجا به پايان ميرسد
من دلتنگ زمستان خواهم شد
جهاني با چيزهاي ظريف
در جنگل سفيد دنبال من بگرد
مخفي درون درختي تو خالي
من ميدانم تو صدايم را ميشنوي
ميتوانم آن را در اشكهايت بچشم
ادامه ي آخرين نفس من
مصون درون خودم
همه ي تفكرات من از توست
نور مسحور دل انگيز امشب اينجا به پايان ميرسد
بسته بودن چشمهايت به سوي نابودي
تو كه آرزوهايت را پرستش ميكني اينجا را ترك خواهي كرد
با اين وجود تو بيدار هستي و حقيقت را ميداني
كسي آنجا نيست
شب به خير بگو
نترس
من را صدا كن من را صدا كن زماني كه به سياهي محو ميشوي
ادامه ي آخرين نفس من
مصون درون خودم
همه ي تفكرات من از توست
نور مسحور دل انگيز امشب اينجا به پايان ميرسد
اونسنس

كلد مانتين ساخته ي آنتوني ماينگلا فيلم زيباي قابل اعتنايي يه.زيبايي فيلم به خيلي چيزها برميگرده.قطعن اولين اونها زيبايي هاي بصري يه.كادرهاي زيبايي كهكوهستان رو تو خودشون محبوس كردن زيبان.جريان درام فيلم هم زيباست.گرچه عشق فيلم چندان باورپذير نيست.فيلم فيلم ديزالوها و فيدهاست.به خصوص نيمه ي ابتدايي فيلم پر از ديزالوهاست.فيلم از يه نظر هم ميتونه فيلمي شاعرانه باشه.عناصري مثل كوهستان- موسيقي-عشق با يه برخورد ودر نهايت تنهايي ميتونن هر فيلمي رو شاعرانه جلوه بدن.نحوه ي روايت طوريه كه تماشاگر رو خسته نميكنه.از يه طرف داستان ايدا رو تعريف ميكنه كه داستاني كاملن استاتيك و ايستاست و از طرف ديگه ماجراي اينمن رو ميگه كه داستان پويا و پرالتهابي يه.اين دوتا به وسيله تقطيع صحنه ها و ديزالوها به هم مربوط ميشن.انبوه بازيگرهاي مشهور وتوانا نقششون رو به نحو احسن بازي ميكنن.همه زيبا بازي كردن چه نقش برجسته اي مثل اينمن(جود لاو) و چه نقش خيلي كوتاه سارا(ناتالي پورتمن).از نظر روانشناسي جنگ اين فيلم فيلم موفقي نيست و از اين بعد نميشه با فيلمي مثل پرچمهاي پدران ما مقايسه اش كرد.با اين كه فيلمنامه اين پتانسيل رو داشته كه اثرات رواني جنگ رو كه حتمن تاثير زيادي رواينمن ميذاره رو برجسته كنه ولي كارگردان اين فرصت رو هدر داده.شايد هم نخواسته فيلم رو پيچيده كنه.شخصيت هاي كلد مانتين تو دنيايي(كوهستاني) پر از زندگي و پر از مرگ زندگي ميكنن.طبيعتي كه تو فيلم نشون داده ميشه رحم نداره و هر جز اش رو به وقتش قرباني ميكنه.وقتش زماني يه كه اون جزء وظيفه اش رو انجام داده باشه.اين مورد تو سكانسي كه پيرزن تنها جون اينمن رو نجات ميده كاملن مشهوده.در اين بين چيزهايي هست كه اين شخصيت ها رو از هم جدا ميكنه يا به هم ميرسونه.از ايدا گرفته تا اينمن واز سارا تا روبي هركدوم از يه كس يا چيزي جدا شدن و به كساي ديگه رسيدن.اكثر جدايي ها محصول جنگي يه كه تو آمريكا جريان داره.با وجود مرگهايي كه وجود داره و در نهايت با مرگ اينمن ختم ميشه ولي فيلم خيلي خوش بينانه تموم ميشه.در انتها فيلم با تشكيل يه خانواده ي جديد از بقاياي به جا مونده ي چند تا خانواده ي ديگه تموم ميشه.با وجود اين پايان خوش بينانه ميشه حدس زد كه تفكر تماشاگر همچنان معطوف به چند شخصيت ديگه ست كه همچين پاياني تداشتن. شخصيتهايي مثل اينمن-سارا-پيرزن تنها و...داستان فرار اينمن از جبهه يه نوع روايت شبيه فيلمهاي جاده اي يه.و از جايي شروع ميشه كه ايدا تو نامه از اينمن ميخواد كه بر گرده.و بعد هم اون پيرمرد كور كه به اينمن ميگه اين جنگ براي باخت به تو احتياج نداره باعث فرار اينمن ميشه.از اينجا اينمن سفرش رو به كلد مانتين شروع ميكنه و مثل فيلمهاي جاده اي چندين ايستگاه بين سفرش هست.كشيشي كه با خدمتكارش رابطه داشته و ميخواد اونو بكشه-كسي كه گاوش تو رودخونه مرده-پيرزن تنها كه جون اينمن رو نجات ميده و بازي خيلي درخشاني هم داره-سارا كه شوهرشو تو جنگ از دست داده و با يه بچه تنها مونده و...سكانسي رو كه سارا از اينمن ميخواد كنارش ((فقط))بخوابه و نه بيشتر دوست دارم.دليلش شايد تنها بودن تو ناكجا آبادي باشه كه سارا اونجا زندگي ميكنه.تنهايي رنج آوري كه با از دست دادن همسرش گريبانش رو گرفته.بازي ناتالي پورتمن و جود لاو تو اين سكانس جزو بهترين هاست.

اگه فلش بك هايي فيلم رو كه بيشتر جنبه ي تشريح دارن رو از فيلم بگيريم يه مرموزيت خاص شيريني هم به فيلم داده ميشه.موسيقي بعضي جاها اضافه به نظر مياد و برميگرده به رويكرد سانتي مانتال كارگردان به فيلم.البته سانتي مانتاليسم اين فيلم به روايت و داستانش خيلي مياد.


وقتي فيلم مايامي وايس رو ببينيد به نبوغ سينمايي مايكل مان پي خواهيد برد.مان فيلمي ساخته كه من شخصن هر چند يه بار هوس ميكنم ببينمش.و هر دفعه هم از ديدن اين شاهكار لذت ميبرم.با تعريف كردن داستان نميشه به زيبايي اين فيلم پي برد چون در اولين نظر داستان خيلي كليشه اي و نخ نما به نظر مياد.ولي مان از همين كليشه ي نخ نما فيلمي اين چنين زيبا ساخته.خوش ساختي فيلم در نوع خودش مثال زدني يه.از نظر بصري اون قدر زيبا هست كه تماشاگر رو ارضا كنه.نماهايي كه مان گرفته صادقانه ميگم بي بديل ان.فيلمي مثل دپارتد(كه اصلن دوستش ندارم)جلوي اين فيلم لنگ ميندازه.از نظر داستاني هم يه مقداري ميشه اين دو تا فيلم رو به هم تشبيه كرد.دليل اين كه دپارتد اسكار ميگيره ولي مايامي وايس اون طور كه شايسته اشه بهش توجه نميشه عجيبه.

فيلم جايي شروع ميشه كه دو پليس فيلم(ساني و ريكاردو) تو يه ديسكو دنبال يه خلافكارن.كه اتفاقي باعث ميشه ماموريتشون نيمه كاره باقي بمونه.از اين به بعد وارد ماجراي جاسوس و جاسوس بازي ميشن.ولي داستان صرفن اين نيست.نميدونم اصلن ميشه داستان همچين فيلمي رو توضيح داد يا نه؟مان تو تعريف كردن داستان تماشاگر رو مبهوت ميكنه.يكي از نكته هاي اعجاب انگيز ديگه موسيقي يه.براي پي بردن به زيبايي موسيقي اين فيلم همين كافي كه موسيقي انگار از خود صحنه ها تراوش ميكنه و اصلن نميشه موسيقي رو خارج از چهارچوب فيلم تصور كرد.ترجيح ميدم كه بيشتر در مورد سكانس هايي حرف بزنم كه بيشتر از بقيه دوستشون دارم.اوليش صحنه ايه كه ساني از پشت پنجره به افق و انتهاي دريا نگاه ميكنه.به معناي ضمني و غير ضمني اين صحنه كاري ندارم.فقط دوستش دارم.بعدي جاييه كه ساني و ايزابلا سوار قايق ميشن و ميرن هاوانا تا موهيتو بنوشن.متاسفانه از اين كه موهيتو چه مزه اي ميده خبر ندارم.ولي ساني جوري ميگه موهيتو كه آدم هوس ميكنه يه سر بره هاوانا و موهيتو رو امتحان كنه.نكته ي جالب تو اين صحنه اينه كه وقتي ايزابلا ميگه شوهر نداره و يه بيزنس وومنه و در نهايت اين كه زن آزاديه ساني خم ميشه و كمربندشو ميبنده.صحنه هايي هم كه ساني با ايزابلا ميرقصه (با اون موسيقي هاي زيبا)جزو صحنه هايي هستن كه آدم دوست داره تموم نشن.حيف كه تعداد اين صحنه ها فقط دو تاست.صحنه ي ديگه اون صحنه ايي يه كه ساني تو قايق از هاوانا به تنهايي برميگرده مايامي.دورنماي مايامي تو اين صحنه بسيار زيباست.مثل صحنه هاي هوايي اي كه شب از رو مايامي گرفته شده.در نهايت صحنه اي كه تو انتهاي فيلم ساني شاهد رفتن ايزبلا به هاواناست و ميدونه كه ديگه نميتونه اونو ببينه.يه جايي خوندم(به نظرم مجله فيلم)كه عشق ايزابلا و ساني عشق واقعي نيست.اول اين كه من با مفهوم عشق واقعي مشكل دارم به همين خاطر بهتره بگم دوست داشتن.دومن شايد ابتدا اين دوست داشتن پشتش يه مقاصد ديگه اي باشه ولي بعد ميفهميم كه اين دو تا واقعن همديگه رو دوست دارن(يا داشتن).صحنه اي كه انتهاي فيلم با همديگه كنار ساحل نشستن كاملن نشون دهنده ي اين مسئله هست.

داستان هاي كوتاه بيشتر جذابيتشون به خاطر كوتاه بودنشونه.طوري كه آدم ميتونه يه نفس تمومشون كنه.ولي نميشه از خلا موجود(كه اتفاقن خلا شيريني يه)تو اين داستانها چشم پوشيد.مترجم دردها مجموعه نه داستان كوتاهه.داستانها بيشتر در مورد مهاجران بنگالي يه كه از كشورشون مهاجرت كردن.جومپالاهيري نثري داره كه آدم از ته دلش ميخواد كه داستانها ادامه پيدا كنن.جالبه كه هر كدوم از داستانها هم پتانسيل تبديل شدن به يه نوول طولاني رو دارن.فضاي خلايي هم كه گفتم تو اين داستانها هست.اين كه آينده براي هميشه براي خواننده مبهم ميمونه يا از گذشته خيلي كم ميدونه.توجه جومپالاهيري به جزييات شگفت انگيزه.طوري كه در كمترين حجم ممكن بهترين تشريح رو از وضيت مكان و شخصيت ها ميكنه.پايان هر داستان ناگهاني و يه دفعه اي يه طوري كه آدم تو خماري ميمونه.وقتي خواننده تازه با شخصيت هايي كه خيلي هم همدلي برانگيزن احساس همدلي ميكنه داستان تموم ميشه.مثل يه اتفاق گذرا.شخصيت ها همه در حال رنج كشيدنن.ولي تو يه رنج مشتركن و اون رنج دوري و فاصله و غريبي يه.با توجه به اين كه جومپالاهيري خودش مهاجره اين احساس رو خيلي خوب درك كرده و روي كاغذ آورده.تو نثرش ميشه دلتنگي شو رو نسبت به هند احساس كرد.